تبليغاتX

بخوان ما را، منم پروردگارت...صدایم کن مرا، آموزگار خالق خود را...قلم را، علم را، من هدیه ات کردم...بخوان ما را...منم معشوق زیبایت...منم نزدیکتر از تو به تو...اینک صدایم کن...رها کن غیر ما را، سوی ما باز آی...منم پروردگار پاک و بی همتا...منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم...تو بگشا گوش دل...پروردگارت با تو می گوید :تو را در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد...عزیزا، من خدایی خوب می دانم،تو دعوت کن مرا بر خود...به اشکی، یا خدایی، مهمانم کن...که من چشمان اشک آلودت را دوست می دارم...آهسته می گویم، خدایی عالمی دارد...قسم بر عاشقان پاک با ایمان...قسم بر اسب های خسته در میدان...تو را در بهترین اوقات آوردم...قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من...بخوان ما را...!که می گوید که تو خواندن نمی دانی...؟! تو بگشا لب...تو غیر از ما، خدای دیگری داری...!رها کن غیر ما را، آشتی کن با خدای خود...تو غیر از ما چه می جویی...؟!تو با هر کس به جز با ما، چه می گویی...؟و تو بی من چه داری...؟! هیچ !!!نمی خوانی چرا ما را...؟هزاران توبه ات را گر چه بشکستی...ببینم، من تو را از درگهم راندم...؟اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی...به پیش آور دو دست خالی خود را...با زبان بسته ات کاری ندارم...آیا عزیزم حاجتی داری...؟ببینم چشم های خیست آیا گفته ای دارند...؟بخوان ما را...برگردان قبله ات را سوی ما...اینک وضویی کن...خجالت می کشی از من...؟بگو...! جز من کس دیگر نمی فهمد...!به نجوایی صدایم کن...بدان آغوش من باز است...!برای درک آغوشم : شروع کن، یک قدم با تو... !...تمام گامهای مانده اش با من

ღ من و خدا ღ
 

الهی و ربی من لی غیرک !

 

خدایا تنها تو می دانی که من چگونه ام و در دل من چه می گذرد و من چقدر بی تابم!

 

خدایا! چگونه تو را بخوانم که در عمق وجود خویش فقط و فقط ذکر تو جای دهم.

 

فقط نام تو را همیشه بخوانم و با یادت زندگی کنم.

 

خدایا! هراسانم! گریزانم! به فکر خویش در زندانم!

 

که چرا اینگونه اند مردمانی که در فکر خویش می اندیشند که می دانند، اما نمی دانند!

 

خدایا! چگونه است حال آنایی که غرق در خویشتن اند و غافل از اندیشیدن در پی افکار خویش!

 

خدایا! بی تابم! در نمی یابم که آفریده هایت چگونه اند!

 

نمی فهمم کجای این جهانم! نگرانم!

 

نکند منم مثل اینانم! که فکرم در پی خویشتن است و از دیگران گریزانم!

 

الهی! لطفت را شاملم کن! عاقلم کن! باورم کن!

 

                     

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت توسط صبا| |

 

 وقتی‌ قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ می‌شود، وقتی‌ نمی‌توانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی‌ کنیم‌ و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ می‌شکند، وقتی‌ احساس‌ می‌کنیم‌ بدبختی‌ها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌ و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛ وقتی‌ امیدها ته‌ می‌کشد و انتظارها به‌ سر نمی‌رسد، وقتی‌ طاقتمان‌ طاق‌ می‌شود و تحملمان‌ تمام… آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم‌ و مطمئنیم‌ که‌ تو، فقط‌ تویی‌ که‌ کمکمان‌ می‌کنی…

 

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا می‌کنیم، تو را می‌خوانیم. آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ می‌کشیم، تو را گریه‌ می‌کنیم، تو را نفس‌ می‌کشیم.

وقتی‌ تو جواب‌ می‌دهی، وقتی‌ دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ می‌کنی‌ و یکی‌یکی‌ غصه‌ها را از توی‌ دلمان‌ برمی‌داری، وقتی‌ گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز می‌کنی‌ و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند می‌زنی، وقتی‌ سنگینی‌ها را برمی‌داری‌ و جایش‌ سبکی‌ می‌گذاری‌ و راحتی؛ وقتی‌ بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی‌ می‌دهی‌ و بیشتر از لب‌ها، لبخند، وقتی‌ خواب‌هایمان‌ را تعبیر می‌کنی‌ و دعاهایمان‌ را مستجاب‌ و آرزوهایمان‌ را برآورده، وقتی‌ قهرها را آشتی‌ می‌کنی‌ و سخت‌ها را آسان. وقتی‌ تلخ‌ها را شیرین‌ می‌کنی‌ و دردها را درمان، وقتی‌ ناامیدها، امید می‌شود و سیاه‌ها سفید سفید… آن‌ وقت‌ می‌دانی‌ ما چه‌ کار می‌کنیم؟

حقیقتش‌ این‌ است‌ که‌ ما بدترین‌ کار را می‌کنیم. ما نه‌ سپاس‌ می‌گوییم‌ و نه‌ ممنون‌ می‌شویم‌ ما فخر می‌فروشیم‌ و می‌بالیم‌ و یادمان‌ می‌رود، اصلاً‌ یادمان‌ می‌رود که‌ چه‌ کسی‌ دعاهایمان‌ را مستجاب‌ کرد و کی‌ خواب‌هایمان‌ را تعبیر کرد و اشک‌هایمان‌ را پاک‌ کرد.

ما همیشه‌ از یاد می‌بریم، ما همیشه‌ فراموش‌ می‌کنیم. ما همان‌ انسانیم‌ که‌ ریشه‌اش‌ از فراموشی‌ است…

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت توسط محیا| |
 

خدایا...!

 

تنها می دانم که باید نوشت تا نوشتن مرا آرام کند.


خدایا دیگر نمی دانم چه درست است!!


نمی دانم که آیا این هم باز امتحانی است از سویت؟!


خدایا!! خدایا!!


نمی خواهم... دیگر نمی توانم...


می دانم که تنها خود مقصرم... می دانم


خواهم ایستاد محکم در برابر نا ملایمات


خدایا اگر تو را هم نداشتیم آن وقت چه؟


خدایا٬ تو این زمونه همه به فکر خویشتن اند


دیگر قلب ها را نمی توان شناخت...


محبتها عشق ها همه و همه خریدنی شدند...


ای کاش در آن دورانی که عشق ها واقعی محبت ها وفادار بودند، به دنیا آمده بودم!


خدایا تنها می دانم که تو بر همه چیز آگاهی و تنها دل به همین خوش کرده ام!


نا امیدم مکن‌ رهایم نکن‌ که تنها امیدم تو هستی...


دستم گیر و یاریم کن!


گاهی دوست می دارم دیوانه باشم...!

 

هیچ درک نکنم نفهمم...


در دنیای خویش آزادانه...


وای خدایا چه لذتی...


در دنیایی زیستن که کسی از آن خبر نداشته باشد...


نمی دانم تا کی باید عاشق بود...


باید پنهان کرد عشق را...


دروازه ی دل را بست و قفل جاودانه بر آن زد


مبادا باز این دل دیوانه سر بر آورد


و دوباره عاشق شود...


دل من غمگین است...


بهار آمد...


دل من زمستان است!



تنهایی ام را با که قسمت کنم؟ ... نمی دانم!


بغض های دل را با که بگویم؟ ... نمی دانم!

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت توسط صبا| |

خیلی دلم گرفته ولی ایندفه به خاطر مشکلاتم نیست . مشکلات حل میشه

 

وقتی خوب فکر میکنم میبینم ما آدما چقدر پررو هستیم همه کاری میکنیم تا برامون یه مشکل پیش میاد مومن میشیم و دست به دامن خدا میشیم

 چرا؟

خدایا: دلم گرفته

 

خدا با من آشتی میکنی؟ خدا جون میدونم بنده خوبی نبودم . نیستم خدا دیگه خودم هم نمیتونم برای خودم کاری انجام بدم فقط کار خودته . خدای خوبم با من

 

 قهر کردی؟ مگه میشه تو با بندت قهر کنی میدونم اشتباه کردم خوب تو ببخش . خودت یه نظری کن میدونی که چقدر دوست دارم آدم بشم اگه تو هم ولم کنی

 

 که دیگه کسی رو ندارم الان یه کوچولو نگام کن ببین چقدر تنهام !!! ببین اگه دستمو نگیری فنا میشم اگه تو هم منو فراموش کنی دیگه پیش کی برم؟ من که

 

 جز تو کسی رو ندارم . همه کسم تویی . خدا جون منم دل دارم ببین گرفته!! رفتم پیش امام رضا میدونم آقا از رفتنم خوشحال نشد میدونم اون فضای ملکوتی

 

 رو به هم زدم خوب میخواستم حرف دلم رو بش بگم ولی .... خودت نظری کن خدای مهربونم تو گفتی هیچی به اندازه اشک چشم بنده گناهکار و پشیمونم

 

 برام ارزش نداره خدایا به همین اشکهام قسمت میدم کمکم کنی و پر رویی منو ببخشی......منو ببخش که اینجوری باهات حرف میزنم به خودت قسم قصد

 

 جسارت ندارم تو خودت با مهربونیات منو پررو کردی خدایا تنهام نذار و دستم رو بگیر.... خدایا منو حتی برای یه لحظه رها نکن

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت توسط محیا| |
 

خدا را می بینم،

 

پلک نمی زنم،

 

می خواهم با تمام چشم هایم ببینم اش

 

خدا لبخندی بر لب دارد...

 

آه! دیگر نمی خندد، دیگر نمی بیند

 

چشم ها گریان به دنبالش...

 

...نمی یابند.

 

هوا تاریک، سرد، بی نور

 

عقل مبهوت، دل بی قرار

 

مانده در این سوال، چرا؟

 

چرا نیست دیگر لبخند زیبای خدا،

 

چه شد، چرا نمی یابم اش؟

 

گریان، حیران،

 

این سو، آن سو

 

به دنبال نگاه اش، به دنبال لبخندش

 

آه! مهربانم، خدایم

 

بشنو نوایم، صدایم،

 

بنگر نگاهم، اشک هایم

 

بگو با من گناهم...

 

ناگاه یافتم جوابم،

 

خدایم بود در کنارم ...

 

 

همان پلک های تاریک، بسته بودن روزن دیدارم

 

خدا داشت همان لبخند بر لب،

 

دیدم زمانی که پلک های تاریک غفلت رفت بر کناری

 

خدایم گفت:" منم نزدیک تر از تو به تو،

 

هرگاه نیافتی ام، بدان که خود گم شده ایی،

 

خود را بیاب، من همیشه و در هر لحظه آشکارم ..."

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت توسط صبا| |

خدایا من هر روز به وجود تو نیاز دارم


اما امروز به توجهی خاص از سوی تو نیازمندم


به من نیروی ویژه ایی عنایت کن تا به آنچه در پیش رو دارم روبه رو شوم


امروز بیشتر از هر روز تو را در کنار خود احساس می کنم


تو وجودم را از شوق آکنده می کنی


و من بر تمام ترس هایم غلبه می کنم


هرگز به تنهایی از پس مشکلات بر نخواهم آمد


بارها همه به کمکم آمده اند


اما من به چیزی بیشتر نیاز دارم


خدایا به من قدرت پذیرش بده


و دستان مرا در سختی ها بگیر و هدایتم کن


و امروزم را سرشار از حضورت کن


ای پناهگاه همه نیازمندان عالم

 


نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت توسط محیا| |

 

خداوند بی نهایت است ولامکان و لازمان.

 

اما به قدر فهم تو کوچک می شود وبه قدر نیاز تو فرود می آید

 

به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کار گشا

 

یتیمان را پدر می شود و مادر و نا امیدان را امید

 

گم گشتگان را راه می شودودر تایکی ماندگان را نور و محتاجان به عشق را عشق

 

خداوند همه چیز می شود همه کس را

 

به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل

 

به شرط طهارت روح وبه شرط پرهیز از معامله با ابلیس

 

بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا ومغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

 

و زبانهایتان را از هر آلودگی در بازار

 

بپرهیزید از هر ناجوانمردی و ناراستی و نامردی

 

چنین کنید تا ببینید خداوند

 

چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک وتکه ای نان می نشیند

 

درکوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

 

مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت توسط محیا| |
 

همه روز روزه بودن ،  همه شب نماز كردن 


همه ساله حج نمودن، سفر حجاز كردن

 

 

زمدينه تا به مكه،  سر و پا برهنه رفتن 


دو لب از براي لبيك، به وظيفه باز كردن

 

 

به مساجد و معابد ، همه اعتكاف جستن


ز ملاهي و مناهي، همه احتراز كردن

 

 

شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن


ز وجود بی نیازش ، طلب نیاز کردن

 

 

به خدا که هیچ یک را، ثمر آنقدر نباشد


که به روی نا امیدی ، در بسته باز کردن

 

 

(شیخ بهایی)

 

 

مردمی خدا را به امید بخشش پرستیدند، این پرستش بازرگانان است...


و گروهی او را از روی ترس عبادت کردند، این عبادت بردگان است...


و گروهی وی را برای سپاس پرستیدند، و این پرستش آزادگان است...!


                                                                                            (حضرت علی"ع")

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت توسط | |
 

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند:

بار خدایا تو كه بشر را اینقدر دوست داری غم را دیگر چرا آفریدی؟

 

خداوند گفت:

غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من كه خوب می شناسمش تا غمگین نباشد

 به یاد خالق نمی افتد...!

 

 

خدایا اگر من به تو بد کردم ، تو را بنده ای دیگر بسیار است،

 اگر تو با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟!!

 

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت توسط | |
 

روزی مردی خواب عجیبی دید.


دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.


هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند

و تند تند نامه های را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند

و آنها را داخل جعبه ای می گزارند.

مرد از فرشته ای پرسید:شما چکار می کنید؟

 فرشته در حالی که داشت نامه ای باز می کرد گفت:


اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم را

از خدا تحویل می گیریم.


مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشته گان را دید

که کاغذهایی داخل پاکت می گذاشتند و آنها را توسط پیکی

 به زمین می فرستادند.


مرد پرسید شماها چکار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت:

اینجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت های خداوند

را برای بندگان به زمین می فرستیم.


مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.

با تعجب از فرشته پرسید:شما چرا بیکارید؟


فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است.

مردمی که دعاهایشان مستجاب می شود باید جواب بفرستند

ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند.


مرد از فرشته پرسید مردم چگونه جواب بفرستند؟


فرشته پاسخ داد بسیار ساده است.

کافی است بگویند: خدایا شکرت...!

 

     

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت توسط | |
log