نویسنده : من و خدا
تاریخ : چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
|
+
خدايا، چگونه ميتوانم روی به سوی تو بياورم و زبان به حمد و ثنايت بگشايم
در حالی که خود از کرده خويش آگاهم !
چگونه ميتوانم دوستار تو باشم در حالی که بر عهد و پيمانی که باتو بستهام وفادار نبوده ام.
چگونه ميتوانم طلب عفو وبخشش کنم در حالی هنوز شعله های عصيان در درونم فروزان است.
بار الها، چگونه ميتوانم روی به توبه آورم در حالی که اسير هواهای نفسانی خويشم.
بار الها، تو از علاقه ی من نسبت به خودت آگاهی و ميدانی که چقدر مشتاق رسيدن توام
ولی هر وقت که تصميم گرفتم که به سوی تو بيايم گناه به سراغم آمد و مرا از تو دور ساخت.
هميشه آرزويم اين بوده است که حتی برای يک روز که شده آنچه باشم که تو ميخواهی
و آنچه کنم که تو ميپسندی...!
ولی افسوس اين نفس سرکش تا کنون مجال برآورده شدن این آرزو را به من نداده است.
بار الها، ميترسم ، از خويش و از اين سرنوشتی كه در انتظار من است ميترسم .
از اين بيابان و شورهزاری که در پيش روی من است ميترسم .
ميترسم که مرگ به سراغم بيايد آرزوی رسيدن به تو را اين بار او از من بستاند.
پس ای پروردگار بیهمتا به لطف وکرم خويش مرا از مرداب رهايی ده
و توانی ده خويشتن را از هرچه بدی است پاک کنم.
خدايا به من فرصتی ده تا عاشق بودن را تجربه کنم.
خدايا، شرمنده ام از زيادی گناهاني که انجام داده ام ، شرمنده ام.
خدايا از قدر نشناسی خودم ، از اين که هر روز باعث ناراحتی تو ميشوم شرمسارم.
خدايا چه بگويم ازکدامين گناهم نزد توطلب عفوکنم.خدايابه کدامين گناه اشک شرم ازديده جاری سازم.
هروقت که خواستم زبان به حمد وثنايت بگشايم. اشک در ديدگانم جمع شد
و بغض شرم و پشيمانی ازگناهان ديگرمجال سخن گفتنم نداد.
خدايا، مرا فرصتی ده تا پاک بودن را تجربه کنم و بتوانم حتی برای يک لحظه آنچه باشم که تو ميخواهي.
خدايا..خدايا...خدايا...
